این " Ù…ÛŒ " Ú†Ù‡ ØØ±Ø§Ù…یست Ú©Ù‡ عالم همه زان Ù…ÛŒ جوشند
یک دسته به نابودی نامش کوشند
آنان Ú©Ù‡ بر عاشقان ØØ±Ø§Ù…Ø´ کردند
خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی
تو را با لهجه گلهای نیلوÙ?ر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
روی آن شیشه تبدار تو را " ها " کردم
اسم زیبای تو را با Ù†Ù?سم جا کردم
شیشه بد جور دلش ابری و بارانی شد
شیشه را یک شبه تبدیل به دریا کردم
خداوندا
دستانم خالیند
و دلم غرق در آرزوها
یا به قدرت بی کرانت دستانم را توانا گردان
یا دلم را از آرزوهای دست نیاÙ?تنی خالی Ú©Ù† ...
در گذرگاه زمان
خیمه شب بارانی دهر
با همه ی تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها می میرند
رنگ ها رنگ دگر می گیرند
Ùˆ Ù?قط
خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده بجا می ماند ...
گلم نخواب دنیا کثیÙ?Ù‡
واسه کمتر کسی خوب می نویسه
یکی لبهاش همیشه غرق خنده ست
یکی پلکهاش تو خوابم خیس خیسه ...
دو چیز همواره اعجاب مرا بر می انگیزد
یکی آسمان پر ستاره بر Ù?راز ما
و دیگری وجدان اخلاقی در درون جان ما
کاش همان Ù„ØØ¸Ù‡ Ú©Ù‡ تقدیم تو شد هستی من
می سپردم که مواظب باشی
جنس این جام بلور است ، پر از عشق و غرور
مبادا که بازیچه شود می شکند ...
پرسید که چرا دیر کرده است ؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ؟
خندیدم Ùˆ Ú¯Ù?تم : او Ù?قط اسیر من است . تنها دقایقی چند تاخیر کرده است .
Ú¯Ù?تم : امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است !
خندید به سادگیم Ùˆ Ú¯Ù?ت :
Ø§ØØ³Ø§Ø³ پاک تو را اسیر کرده است .
Ú¯Ù?تم : از عشق من چنین سخت Ù…Ú¯ÙˆÛŒ
Ú¯Ù?ت : خوابی سالهاست دیر کرده است .
در آینه به خود نگاه می کنم
آه ...
عشق تو عجب مرا پیر کرده است !
راست Ú¯Ù?ت آینه Ú©Ù‡ منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است ...
شبی از شبها به دور از چشم آدمها
نشستم مدتی تنها به روی ماسه ÛŒ ساØÙ„ دریا
به آن امید که تا چندی نگار من شود پیدا
ولی ای کاش میمردم
نمی دیدم نگارم با رقیبم را در آن قلب شقایقها ... 